تبليغاتX
متفورمین

متفورمین

Metformin

از خودم خجالت می‌کشم

وقتی در حالی که دارم قند توی دهانم می‌گذارم به آلا که سراغ قندون رفته، نهیب می‌زنم که «قند اَخّه!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط Hamide  | 

نظرسنجی به شیوه‌ی رجانیوز

به صورت اتفاقی یک سر به سایت خبری(!) رجانیوز زدم که با دیدن نظرسنجی زیر کفم برید!

حالا گیرم حرف آقای همسر را قبول کنیم که بالاخره هر نظری داشته باشی توی حداقل یکی از گزینه‌ها صدق می‌کنه، ولی آخه من موندم از نتیجه‌ی یک چنین نظرسنجی‌ای چی رو می‌خوان بفهمن! تازه به غیر از این، کسی که نظرش اینه که گزینه «می‌تونه بهتر باشه» درسته نظرش در مورد گزینه‌ی «جای کار داره» چیه؟! یا این که ... هیچی بابا دارم وقتمو تلف می‌کنم سر چی(!!؟؟) برم یه کوکو سیب‌زمینی درست کنم که شام نداریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:37  توسط Hamide  | 

به مناسبت هفته‌ی ناجا

این روزها و شب‌ها غم چادری سیاه روی ذهنم، روی چشمانم و روی تمام لحظه‌های زندگی‌ام پهن کرده است. همه‌اش می‌خواهم بنویسم و تا کنون بیش از پنج عنوان برای نوشته‌ام انتخاب کرده‌ام. «نامه‌ای برای سارا»، «مرثیه‌ای برای یک دوست نه چندان نزدیک»، «جواب سوال‌های تو کودکم»، و امروز یک عنوان جدید: «به مناسبت هفته‌ی ناجا». وجه مشترک تمام این عنوان‌ها، همان غباری که این روزها نگاهم را به همه چیز تحت تاثیر قرار داده، اتفاق دردناکی است که هنوز مغز پیچیده‌ی من از هضم آن عاجز است. هر چه بر سر دلم دست نوازش می‌کشم که بلکه آرامش کنم، جواب می‌دهد که دیگر چه کسی برای سارا مادر می‌شود؟ گیرم بر سر مزار سمیه‌ی عزیز رفتیم و او را به خاک سرد سپردیم تا غم‌هایمان التیامی بگیرد; مزار آن عشق پاکی که همه‌ی ما در راهروهای دانشکده شاهدش بودیم و غبطه‌ی خیلی از ما بود کجاست تا برویم و دلمان را آرام کنیم. هنوز عکس صفحه‌ی فیس‌بوک حمیدرضا «Where Is My Vote» است در زمینه‌ای سبز. عکسی که احتمالا به زودی به «Where Is My Wife» تبدیل می‌شود در زمینه‌ای سیاه! جواب مادر و پدری که عمری به پای فرزندان ریختند تا دختری نجیب، نخبه و بافرهنگ تحویل کشور دادند و سپس چه تحویل گرفتند، را چه کسی می‌دهد؟
دلیل این اتفاق وحشتناک هر چه بود، تصادف، سهل‌انگاری، اشتباه شخصی، نمی‌دانم! چرا نمی‌گذارند مجالس یادبود و ترحیم بگیریم تا آبی باشد بر آتشی که بر دل‌هایمان نشسته است؟‌ مبادا به تهدیدی بر «هیمنه‌ی پوشالی»شان تبدیل شویم! سمیه جان، در نمایشگاه دستاوردهای نیروی انتظامی جای آگهی فوت تو خالی بود. جای آن عکس تو کنار سارا در ساحل آرام دریا. نبودن تو، بی‌مادری نوزادی که این روزها خیلی مظلوم شده و آغوش تو را می‌خواهد،‌ داغ سنگینی که بر دل مادرت نشست و هیچ گاه سرد نخواهد شد،‌ چندین سال خاطره‌ی زیبا که هرگز از جلوی چشمان حمیدرضا دور نمی‌شود و غبار چشم همه‌ی ما که تو را می‌شناختیم به پاکیت و مهربانی و صفایت و  آمدیم برای به یاد آوردن همه‌ی آن خوبی‌ها و به دانشگاهمان راهمان ندادند تا مبادا خللی بر آن ابهت خودساخته‌شان وارد شود، همه و همه از دستاوردهای ناجا است!
این روزها دلم پیش ساراست. این روزها صدها بار آرزو کرده‌ام کاش این اتفاق به جای سمیه برای من می‌افتاد. من می‌دانم که حتی خواباندن یک بچه بدون حضور مادرش چه کار سختی است. همه‌اش سعی می‌کنم با حکمت‌های خدا خودم را آرام کنم. شاید این تقدیر سخت برای سارا رقم خورد تا از او یک انسان قوی بسازد. شاید این حکمت خدا بود و او خود حافظ جسم و روح سارای نازنین در برابر گزندهای زمانه خواهد بود. حالا وظیفه‌ی ماست که رخت سیاه از دلمان بکنیم و لباسی رنگارنگ و شاد به تن کنیم. برای سارا هنوز زود است که سیاهی و غم را درک کند. باید با او بازی کنیم. برایش خنده‌ی مستانه سر دهیم. تا دو سه ماه دیگر باید اولین قدم‌های زندگیش را بردارد و کم کم باید اولین کلمات زندگیش را به زبان بیاورد. نگذاریم به خاطر حماقت عده‌ای، سارای نازنین ما بیش از این از حقوق طبیعی خود محروم شود. روی زیبا و شاد زندگی را نشانش بدهیم تا روح سمیه بیش از این نگران دلبندش نباشد.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:59  توسط Hamide  | 

فرزندان زمان

نشسته بودم سرگرم بازی با آلا. هم‌زمان داشتم به وقایع اخیر فکر می‌کردم. یک لحظه تصور کردم ۲۰ سال دیگر را که آلا جوانی ۲۱ ساله است و می‌توان با او در مورد این جور چیزها صحبت کرد. به چهره‌اش نگاه کردم تا تصور کنم چه طور صحبت خواهد کرد و نظرش چه خواهد بود. یک لحظه به خود لرزیدم. نکند نسل او اصلا نفهمند که ما چه می‌گفتیم و چه می‌خواستیم یا نکند که ما را محکوم کنند. از خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیده‌ام که بچه‌ها خیلی بیشتر از این که فرزند پدر و مادرشان باشند، فرزند زمانند و زمان مشخص می‌کند که چه طور فکر کنند و چه عقایدی داشته باشند. نکند که آلا علیرغم شباهت بسیار زیادی که الان با ما دارد، انسان متفاوتی شود، به عقایدمان بخندد، ما را مسخره کند و حوصله‌ی صحبت کردن با ما را نداشته باشد! در این صورت من حتما بهش می‌گویم که چه قدر دوستش داشتم و هر روز برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم و از این که روز به روز شاهد مستقل‌تر شدنش بودم چه قدر ذوق‌زده می‌شدم. یادم آمد به خودمان و نگاهی که به نسل قبلی‌ها و عقایدشان و طرز زندگیشان داریم. نفهمیدم که ویژگی‌ نسلمان است یا ثمره‌ی تربیتمان و یا اشکال از نسل قبلی‌هاست! با مشتی که آلا با تمام توانش به صورتم کوبید و آن قهقهه‌ی پیروزمندانه‌ی منحصر به فردش به خودم آمدم.
داشتن بچه ظرفیت‌هایی می‌خواهد که انگار هنوز در من پیدا نشده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط Hamide  | 

قضیه چیه؟

راستی کسی می‌دونه قضیه‌ی این «ما هستیم»ها که تو در و دیوار شهر پر شده چیه؟!

البته اگر مثل آقای همسر کلا منکر قضیه نیستند و فکر نمی‌کنید که من خیالاتی شدم که همه‌اش «ما هستیم» می‌بینم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط Hamide  | 

بهار

بهار آن است که خود ببوید

نه آن که تقویم بگوید

--سلمان هراتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:2  توسط Hamide  | 

قانون جمع آثار

واقعا هیچ مشکلی ندارم اگر کفش‌هایی که تازه خریده‌ام گم یا دزدیده شوند. ولی با هر خراشی که روی آنها می‌افتد کلی مضطرب و پریشان می‌شوم.
هیچ مشکلی ندارم اگر همین امروز با صورت روی زمین بخورم و تمام دندان‌هایم در دهانم خرد شوند! ولی این که هر چند سال یک بار یکی از دندان‌هایم را در اثر پوسیدگی از دست بدهم به شدت مضطربم می‌کند.
هیچ مشکلی ندارم اگر همین فردا در اثر یک تصادف بمیرم. یا حتی اگر مثلا سال دیگه بعد از یک سال بیماری سخت سرانجام بمیرم. ولی تصور این که در سن هفتاد هشتاد سالگی در اثر کهولت سن بمیرم به شدت مضطربم می‌کند.
هنوز نتوانسته‌ام ریشه‌ی این اضطراب‌هایم را کشف کنم. ظاهرا قانون جمع آثار(superposition) در مورد من صدق نمی‌کند. کسی می‌داند اسم این بیماری چیست؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:47  توسط Hamide  | 

حافظه

حافظه‌ی ضعیف هم مثل وقت‌نشناسی زمانی کلاس محسوب می‌شد. آنهایی که اسم و حتی چهره‌ی شما را به خاطر نمی‌آورند، آنهایی هستند که ذهنشان پر از مطالب بسیار مهم هست! هم‌چنین کسانی که سر قرار دیر می‌آیند، استادهایی که وقتی برای صبح ازشون وقت می‌گیرید عصر آخر وقت ممکن است در بین مشغله‌هایشان چند دقیقه‌ای برای گوش دادن به مشکل شما وقت داشته باشند، کلا این جور آدم‌ها ذهنشان پر است از دغدغه‌های بسیار مهم و به طور کلی آدم‌های باکلاسی هستند!
مدتی است این قضیه در ذهن من و به نظرم در ذهن افکار عمومی(!) وارونه شده است. یعنی در واقع تصحیح شده است.  کسی که نمی‌تواند وقت و ذهن خود را مدیریت کند از نظر من شایسته‌ی ترحم و دلسوزی و کسی که هیچ سعی‌ای در راستای این امور نمی‌کند از نظر من تنها شایسته‌ی تأسف است نه تحسین!
مدتی پیش از کنار مغازه‌ی کابینت‌سازی که دو سال و نیم پیش کابینت‌های آپارتمانمان را نصب کرده بود، عبور می‌کردیم تا برای نصب کابینت خانه‌ی جدید پرس و جویی کنیم. با توجه به تغییر تیپ فرد فروشنده، در فکر بازسازی چهره‌ی او بعد از دو سال و نیم بودیم که خودش پیش‌دستی کرد و گفت که اگر اشتباه نکنم شما قبلا هم به ما سفارش داده‌اید و کابینتتان فلان مدل بود و .... و این که آیا مراجعه‌ی ما به دلیل مشکلی‌ است که با نصب کابینت‌ها داریم؟! تیزذهنی آن فرد در آن لحظه موجب شد که ناخودآگاه تمام ملاحظات معمول کنار گذاشته شود و بگوییم که مراجعه‌ی ما دقیقا به دلیل کار بسیار عالی و دقیق شما در دو سال و نیم پیش است و کم مانده بود بگوییم که دقیقا به دلیل این که بعد از این همه مدت ما را به خاطر داری، ما مشتری دائمی شما هستیم! و تمام آن روز حالمان خوش بود چون فرد موفقی را دیده بودیم. فردی که مقالات علمی معتبر در مجلات معتبر نداشت در حالی که در مدیریت ذهن و وقت خود درمانده باشد، بلکه کسی بود که در شغل ساده‌ی خود کامل و موفق بود!
مدتی است ذهنم روی این موضوع حساس شده است. وقتی نزدیک‌ترین خویشاوند که بیش از ده بار به خانه‌مان آمده است هنوز برای آمدن آدرس می‌پرسد و دست آخر هم نمی‌داند که زنگ کدام واحد را باید بزند، حالم گرفته می‌شود. وقتی یک دوست که قرار است کتابی برایم بیاورد و با وجود تذکر هر روزه ماه‌هاست که هر روز فراموش می‌کند کتاب را با خودش بیاورد و تازه با افتخار می‌گوید که: «می‌دونی! من حافظه ندارم باید شب زنگ بزنی که همون موقع بذارم توی کیفم!»، اعصابم به هم می‌ریزد. وقتی سؤال‌هایی نظیر: کدوم دانشگاه بودی؟، اسم خواهرزاده‌ات چی بود؟، بالاخره دانشگات تموم شد؟، قبله‌تون کدوم طرفیه؟ و ... بیش از تعداد قابل تحملی در یک بازه‌ی زمانی ازم پرسیده می‌شه، واقعا عکس‌العملم دست خودم نیست! چون می‌دانم که فرد سؤال کننده کوچک‌ترین زحمتی برای مدیریت ذخیره‌ی پاسخ‌های من در حافظه‌اش به خود نمی‌دهد و از همه بدتر این که به این ویژگی خودش افتخار می‌کند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط Hamide  | 

در مورد مطلب قبل (پاسخ به عاطفه)

عاطفه خانم در مورد پست قبلی نظراتی داده بود:

«این مطلبتو پرینت می کنم و نگه می دارم هر وقت بچه دار شدی انشاالله و البته بچه ات حدود سه چهار سال از سنش گذشته بود بهت می دم.
مطلبت خیلی خیلی قشنگه ولی برای گفتن به دیگران.
ببخشید مطلبم نیمه کاره موند. این رو می خواستم بگم که اگه مامان غزال اینو بخونه خیلی ناراحت میشه! به هر حال بعضی وقتها واقعا پدر و مادر تلاششونو می کنند ولی بچه از اونجایی که یک انسانه و برای خودش اختیار داره می تونه هر کاری خودش می خواد بکنه!!
از صمیم قلب برای خانواده کوچولوهای از دست رفته صبر و برای شما بچه های سالم و با نشاط آرزو می کنم.»

چون می‌خواستم جواب کاملی بدهم، این جواب دادن به شدت دچار تأخیر شد که معذرت‌خواهی می‌کنم!
عاطفه عزیز! یادم هست که در دوران کودکی ما معضلی وجود داشت به نام چرخ گوشت! چرخ گوشت یکی از خطرناک‌ترین وسایل برای بچه‌ها بود. همیشه تلویزیون در برنامه‌های مختلف مثل «بچه‌ها مواظب باشید» و حتی از طریق مجری‌های برنامه کودک به بچه‌ها سفارش می‌کرد که نزدیک غول چرخ گوشت نروند. یکی از هم‌بازی‌های من در دوران کودکی (سام) هم دو انگشت خود را در چرخ گوشت از دست داده بود! چند سال گذشت تا فرهنگ این که این گونه وسایل را در دسترس بچه قرار ندهیم در جامعه‌ی ما جا افتاد؟! دست چند تا سام قربانی جا افتادن این فرهنگ شد؟

ولی الان، اگر دلیلش را تنگ شدن دهانه چرخ گوشت ندانیم، خوشبختانه دیگر بسیار به ندرت از این دست خبرها می‌شنویم که مثلا کودکی سماور را روی خودش برگرداند و یا اتو روی پایش افتاد و ... و اگر هم بشنویم دیگر نمی‌گوییم که خدایا این چه بلایی بود که سر مادر بیچاره آوردی و این چه امتحان الهی بود و یا به قول شما نمی‌گوییم که بچه اختیار دارد و .... چون به وضوح مشخص است که کوتاهی از پدر و مادر بوده!

من نمی‌گویم که کودک را در قفس بگذاریم و مثل ناظم همیشه بالای سرش باشیم! حرف من این است که همان طور که دیگر برای همه حتی خود بچه بدیهی است که وقتی در آشپزخانه چرخ گوشت روشن است نباید وارد آشپزخانه شود، این را هم در ذهنمان جا بدهیم که بچه‌ی زیر ۶ سال نباید روی صندلی جلوی ماشین بنشیند و تا تمام سرنشینان، مخصوصا کودکان که احتمال پرت شدن آنها بسیار زیاد است، کمربند ایمنی خود را نبسته‌اند ماشین را حرکت ندهیم.

همیشه بعد از تعطیلات عید کنجکاوانه پیگیری می‌کنیم که آمار تلفات جاده‌ای امسال چقدر بوده! و یا با شروع فصل سرما منتظر سیل اخبار تلفات گازگرفتگی هستیم! چرا با شنیدن اولین خبر به فکر ایمن کردن خودمان و کودکانمان نمی‌افتیم؟ مگر نه این که عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود؟! چرا فکر می‌کنیم تراژدی زندگی، داستانی‌ است که همیشه برای دیگران اتفاق می‌افتد؟! 

و با تمام این حرف‌ها منکر این نیستم که کودک اختیار دارد و نباید لذت آزادی را از او سلب کرد. با اون پرینت هم کاملا موافقم. آدم‌ها به مرور زمان تغییر می‌کنند و بد نیست گاهی یک پرینت از عقایدشان برای آینده نگه دارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:0  توسط Hamide  | 

برای همه‌ی امانت‌داران

وقتی هنوز نیاوردیمشون به این دنیا کلی براشون آرزو داریم. کلی سبک سنگین می‌کنیم. برای وجودشون تو این دنیا کلی فلسفه می‌بافیم. برای لحظه لحظه‌ی زندگیشون کلی خیال‌بافی می‌کنیم. خودمون رو در مقام پدر و مادر ایده‌آل قرار می‌دیم. ولی وقتی اومدن به این دنیا. چیزی نمی‌گذره که گرفتار روزمره‌گی‌هامون می‌شیم. دیگه یادمون میره که بابا اینا دست ما امانتند. از جسمشون گرفته تا روح معصومشون، همه رو در در معرض تیر بلاهای مختلف قرار می‌دیم. می‌ذاریم روحشون از هر چی که تلویزیون پخش می‌کنه تغذیه بشه تا خیلی به پر و پامون نپیچن. از هر‌ چی خوراکی مزخرف تو بقالی می‌بینیم شکمشونو پر می‌کنیم که صداشون در نیاد. از ایمنی و نکات ایمنی هم که دیگه صفر صفریم.
چند هفته پیش توی تلویزیون یه برنامه داشت در مورد دختر بچه‌ی مهربونی که هم سن غزال بود و توی جاده‌ی به مقصد ارومیه (نمی‌دونم شاید از تهران) با پدر و مادرش می‌رفتن. با اصرار اون بالاخره پدر و مادرش برای این که دیگه گیر نده(!) کمربند ایمنی‌شون را می‌بندند. ولی (اسمشو یادم نیست من می‌گم غزال) غزال کوچولو نمی‌دونسته که خودش هم که روی صندلی عقب نشسته چندان ایمن نیست، چون هیچ وقت پدر و مادرش و هیچ کس دیگه‌ای اینو به گل معصوم هفت ساله نگفته بودن. بعد از بستن کمربند بابا و مامانش به اصرار اون، ساعتی نمی‌گذره که تصادف سختی می‌کنن و غزال کوچولو از پنجره به بیرون پرت می‌شه و یک گل معصوم دیگه پرپر می‌شه، قلب یک مادر از جا کنده می‌شه. ماتمی فراموش نشدنی یک خانواده و بلکه چند خانواده رو برای همیشه داغ‌دار می‌کنه. در حالی که بابا و مامانش به خاطر کمربند ایمنی جون سالم به در می‌برن!
خدا باز مجبوره صبرشون بده. صبرشون بده به خاطر بی‌احتیاطی‌شون. صبرشون بده به خاطر امانت‌ناداری‌شون.
به خدا حنجره‌ام پاره شده از بس این چند وقته پیش هر کسی یکی از این گلهای معصوم رو دیدم هوار زدم که هواشونو داشته باشید. اینا امانتند. چند صدتا گل باید در سال پرپر بشه. قلب چندتا مادر باید از جا کنده بشه. چند تا خانواده باید متلاشی بشه تا ما به خودمون بیایم و باور کنیم که خطرات بیخ گوشمونن. تا وقتی بچه یکی دو ساله هست چهار چشمی هواشو داریم. روی صندلی عقب ماشین می‌گذاریمش با هزار جور صندلی ایمنی و کمر‌بند ایمنی و تابلوی baby on board و لوازم لوکس دیگه ایمنش می‌کنیم. ولی دو سال دیگه که از این ماجرا گذشت. انگار دیگه این بچه‌ی ما نیست. جلوی چشمش فقط برای فرار از جریمه‌ی پلیس، تظاهر به بستن کمربند ایمنی می‌کنیم. بچه رو می‌ندازیم رو صندلی عقب و پامونو می‌زاریم رو گاز که هر چه زودتر برسیم.
خواهرکم، وظیفه تو فقط صبر نیست. وظیفه‌ی تو مادر بودنه. یک وظیفه‌ی خیلی مقدس و خیلی سخت. احساس مادر بودن خیلی قشنگه. احساسی که نصیب هر کسی نمی‌شه. برگه‌ی امتحانتو سفید نده. توش رو پر از مادری کن. گریه کن. من هم گریه می‌کنم. همه گریه کنیم. به یاد گلهایی که خیلی زود رفتند و قربانی بی‌احتیاطی‌ها و نامادری‌های ما شدند. خیلی گریه کنیم به یاد آنها که فردا می‌روند. آنهایی که فردا و فرداها می‌روند. آنهایی که هوار ما به گوششان نمی‌رسد و باز قربانی امانت‌ناداری ما می‌شوند. ولی به شرطی که بلند و با هق هق گریه کنیم تا آلاهایمان (که به راستی نعمت‌های فراوان خدا برای مایند) فکر کنند خنده‌ی مستانه است. هوای بچه‌ها را داشته باشیم. برای آنها خیلی زود است بفهمند دلمان غصه‌دار است. 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 1:3  توسط Hamide  |