تبليغاتX
متفورمین

متفورمین

Metformin

معجزه

روی نخود لوبیاهای خیس خورده آب گرفتم. یکی از لوبیاها یک سوراخ سیاه داشت برش داشتم و پرت کردم توی سطل آشغال. زیر لوبیاها رو روشن کردم که تا وقتی از مهمونی برمی‌گردیم بپزن. زیرش رو هم زیاد کردم جوش بیاد. با عجله حاضر شدیم و رفتیم و وقتی برگشتیم کل خونه را دود فراگرفته بود. زیر قابلمه زیاد بود و توش یک عالمه گلوله‌ی سیاه جای اون همه نخود و لوبیا رو گرفته بود! زیرش رو خاموش کردم و قابلمه را توی سطل آشغال یه ور کردم. همه‌ی گلوله‌های ذغالی سر خوردند و توی سطل روی هم تلمبار شدن، میونشون یک لوبیای سالم بود که با چشم سیاه قشنگش داشت بهم چشمک می‌زد. چه قدر خوشحال بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:3  توسط Hamide  | 

شغل وطن‌فروشی!

یادم هست 12 ساله که بودم ایده‌ای در ذهنم شکل گرفته بود مبنی بر این که این وثوق‌الدوله شاید از اجداد ما باشد.

اول مهر که شد، سراسیمه به سراغ کتاب تاریخ سوم راهنمایی فاطی رفتم و یادم نیست چه قدر طول کشید تا از میان صفحات آن کتاب قطور اسم وثوق‌الدوله را پیدا کنم. تنها جمله‌ای که در موردش نوشته شده بود این بود: «حسن وثوقی، معروف به وثوق‌الدوله، یک وطن‌فروش بود.»

از همان موقع بود که قید پیدا کردن جد و آباد را کلاً زدم و به بی‌اصل و نسب بودنمان و زندگی زیر خط فقرمان جداً افتخار کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 18:48  توسط Hamide  | 

خطر آنفولانزای روحی را جدی بگیریم

ابتلا به آنفولانزا به معنی این که ویروسی وارد بدن ما شود و چند روزی بدن درد و بی‌حالی و سرفه و عطسه و آب‌ریزش از چشم و بینی به ارمغان آورد، هر چند بسیار دردناک است و حتی فکر کردن به خاطره‌ی آخرین باری که به آن مبتلا شده‌ایم، آه از نهادمان بلند می‌کند؛ ولی در برابر ابتلای روحی به آنفولانزا از لحاظ اثرات اجتماعی و اضطرابی که وسواس‌گونه به جان برخی از ما افتاده است و حتی احساسات و روابطمان را تحت تأثیر قرار داده است، چندان هم خطرناک و بد نیست. اضطرابی که به نظر من چنان سیستم ایمنی بدن را ضعیف می‌کند که آن را در برابر ورود هر نوع ویروسی خلع سلاح می‌نماید.
من خودم به خاطر ویژگی‌های شخصیتی‌ام تقریبا هیچ‌گاه از روبوسی و پروتکل‌هایی که در ملاقات‌های اقوام و آشنایان انجام می‌گیرد استقبال نمی‌کنم. پروتکل‌هایی که بیش‌ از آن که جنبه‌ی صمیمیت آن مطرح باشد،‌ شکل رسمی و تشریفاتی گرفته است و در بسیاری موارد تقریبا هیچ جنبه محبت و صمیمیتی در آن مدنظر نیست! گاه‌گاهی هم که به مدد تب‌خالی که به گوشه‌ی لبم نشسته و یا دستمالی که در دست دارم شرعا و قانونا از انجام این تشریفات معاف هستم، روزهای خوشی برایم محسوب می‌شوند!
این‌ها را گفتم که بگویم با وجود این ویژگی‌ مزخرفی که دارم ولی این روزها با دیدن خیل افرادی که به آنفولانزا به لحاظ روحی مبتلا شده‌اند دلم می‌گیرد. وقتی به مهمانی می‌روم و میزبان بعد از باز کردن در سه قدم به عقب می‌رود تا مبادا من بیماری‌ای داشته باشم و به سبب فرهنگ پایینم بخواهم با او روبوسی کنم، لبخند بر لبانم می‌ماسد. وقتی مهمانی سرزده به خانه‌مان می‌آید و با فهمیدن این که یکی از اعضای خانواده علایم سرماخوردگی دارد، سریعا بچه‌اش را به آغوش می‌گیرد تا مبادا دستش به مبلمانی، در و دیواری، جایی بخورد و با آوردن بهانه‌ای نخ‌نما سراسیمه از راهی که آمده است برمی‌گردد، در همان حالی که از وسواس‌های بی‌اساسشان خنده‌ام می‌گیرد، در آن لایه‌های زیرین، دلم هم بدجوری می‌شکند. هر چند که در ظاهر حق را به آنها می‌دهم. آخر هر چه باشد من بچه ندارم تا احساسشان را درک کنم!
هرچند بدجنسی آنفولانزای نوع A که امسال رواج پیدا کرده در قدرت سرایت بسیار بیشتر آن است و به همین علت حساسیت‌ها هم بسیار بالا رفته است،‌ ولی به نظر من بر اساس آمار اگر تمام افرادی که با مبتلایان به این بیماری تماس داشته‌اند بیمار شده بودند، به صورت نمایی این بیماری گسترش پیدا می‌کرد و خیلی زودتر از این‌ها شاهد همه‌گیری فاجعه‌باری بودیم. پس طبق نظریه‌ی من در ابتلا به آنفولانزا علاوه بر سرایت، عوامل دیگری نظیر مقاومت بدن و روحیه‌ی فرد نیز موثرند به طوری که می‌توانند نقش عامل اول را خیلی کم‌رنگ کنند.
به همین دلیل است که با شروع زنگ خطرهای همه‌گیری آنفولانزا، روزانه حداقل سه عدد لیموشیرین، یک عدد شلغم و سه عدد گوجه‌فرنگی به صورت خام یا پخته‌شده و سایر میوه‌ها و سبزیجات حاوی آنتی‌اکسیدان‌ها و ویتامین‌ها را به صورت جدی در سبد غذایی وارد کرده‌ام و عادت بد دست بردن به دهان و چشم را ترک کرده‌ام. به همه نیز این روش را پیشنهاد می‌کنم و به‌جد بر این باور هستم که بیش از ۹۰ درصد آدم‌های اطرافمان (حتی آنها که در پیاده‌رو از کنارشان عبور می‌کنیم) آن قدر سطح آگاهی بالایی دارند که در صورت ابتلا، حداکثر توجه خود را در رعایت بهداشت به خرج بدهند. پس اگر مهمان بیماری که ناآگاه یا حتی بی‌فرهنگ است، برایمان آمد و آغوشش را برایم باز کرد، اگر از سلامت خودم اطمینان داشتم او را در آغوش می‌گیرم و در فرصتی که مطمئن هستم او متوجه نمی‌شود دست و صورتم را می‌شویم. در این صورت حتی اگر از مبتلایان به آنفولانزای نوع A و یا حتی از قربانیان آن باشم باز خیالم راحت است که حداقل اخلاق را، طبق تعریف خودم، زیر پا نگذاشته‌ام و از آنفولانزای روحی مصون هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 18:31  توسط Hamide  | 

از خودم خجالت می‌کشم

وقتی در حالی که دارم قند توی دهانم می‌گذارم به آلا که سراغ قندون رفته، نهیب می‌زنم که «قند اَخّه!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:13  توسط Hamide  | 

نظرسنجی به شیوه‌ی رجانیوز

به صورت اتفاقی یک سر به سایت خبری(!) رجانیوز زدم که با دیدن نظرسنجی زیر کفم برید!

حالا گیرم حرف آقای همسر را قبول کنیم که بالاخره هر نظری داشته باشی توی حداقل یکی از گزینه‌ها صدق می‌کنه، ولی آخه من موندم از نتیجه‌ی یک چنین نظرسنجی‌ای چی رو می‌خوان بفهمن! تازه به غیر از این، کسی که نظرش اینه که گزینه «می‌تونه بهتر باشه» درسته نظرش در مورد گزینه‌ی «جای کار داره» چیه؟! یا این که ... هیچی بابا دارم وقتمو تلف می‌کنم سر چی(!!؟؟) برم یه کوکو سیب‌زمینی درست کنم که شام نداریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:37  توسط Hamide  | 

به مناسبت هفته‌ی ناجا

این روزها و شب‌ها غم چادری سیاه روی ذهنم، روی چشمانم و روی تمام لحظه‌های زندگی‌ام پهن کرده است. همه‌اش می‌خواهم بنویسم و تا کنون بیش از پنج عنوان برای نوشته‌ام انتخاب کرده‌ام. «نامه‌ای برای سارا»، «مرثیه‌ای برای یک دوست نه چندان نزدیک»، «جواب سوال‌های تو کودکم»، و امروز یک عنوان جدید: «به مناسبت هفته‌ی ناجا». وجه مشترک تمام این عنوان‌ها، همان غباری که این روزها نگاهم را به همه چیز تحت تاثیر قرار داده، اتفاق دردناکی است که هنوز مغز پیچیده‌ی من از هضم آن عاجز است. هر چه بر سر دلم دست نوازش می‌کشم که بلکه آرامش کنم، جواب می‌دهد که دیگر چه کسی برای سارا مادر می‌شود؟ گیرم بر سر مزار سمیه‌ی عزیز رفتیم و او را به خاک سرد سپردیم تا غم‌هایمان التیامی بگیرد; مزار آن عشق پاکی که همه‌ی ما در راهروهای دانشکده شاهدش بودیم و غبطه‌ی خیلی از ما بود کجاست تا برویم و دلمان را آرام کنیم. هنوز عکس صفحه‌ی فیس‌بوک حمیدرضا «Where Is My Vote» است در زمینه‌ای سبز. عکسی که احتمالا به زودی به «Where Is My Wife» تبدیل می‌شود در زمینه‌ای سیاه! جواب مادر و پدری که عمری به پای فرزندان ریختند تا دختری نجیب، نخبه و بافرهنگ تحویل کشور دادند و سپس چه تحویل گرفتند، را چه کسی می‌دهد؟
دلیل این اتفاق وحشتناک هر چه بود، تصادف، سهل‌انگاری، اشتباه شخصی، نمی‌دانم! چرا نمی‌گذارند مجالس یادبود و ترحیم بگیریم تا آبی باشد بر آتشی که بر دل‌هایمان نشسته است؟‌ مبادا به تهدیدی بر «هیمنه‌ی پوشالی»شان تبدیل شویم! سمیه جان، در نمایشگاه دستاوردهای نیروی انتظامی جای آگهی فوت تو خالی بود. جای آن عکس تو کنار سارا در ساحل آرام دریا. نبودن تو، بی‌مادری نوزادی که این روزها خیلی مظلوم شده و آغوش تو را می‌خواهد،‌ داغ سنگینی که بر دل مادرت نشست و هیچ گاه سرد نخواهد شد،‌ چندین سال خاطره‌ی زیبا که هرگز از جلوی چشمان حمیدرضا دور نمی‌شود و غبار چشم همه‌ی ما که تو را می‌شناختیم به پاکیت و مهربانی و صفایت و  آمدیم برای به یاد آوردن همه‌ی آن خوبی‌ها و به دانشگاهمان راهمان ندادند تا مبادا خللی بر آن ابهت خودساخته‌شان وارد شود، همه و همه از دستاوردهای ناجا است!
این روزها دلم پیش ساراست. این روزها صدها بار آرزو کرده‌ام کاش این اتفاق به جای سمیه برای من می‌افتاد. من می‌دانم که حتی خواباندن یک بچه بدون حضور مادرش چه کار سختی است. همه‌اش سعی می‌کنم با حکمت‌های خدا خودم را آرام کنم. شاید این تقدیر سخت برای سارا رقم خورد تا از او یک انسان قوی بسازد. شاید این حکمت خدا بود و او خود حافظ جسم و روح سارای نازنین در برابر گزندهای زمانه خواهد بود. حالا وظیفه‌ی ماست که رخت سیاه از دلمان بکنیم و لباسی رنگارنگ و شاد به تن کنیم. برای سارا هنوز زود است که سیاهی و غم را درک کند. باید با او بازی کنیم. برایش خنده‌ی مستانه سر دهیم. تا دو سه ماه دیگر باید اولین قدم‌های زندگیش را بردارد و کم کم باید اولین کلمات زندگیش را به زبان بیاورد. نگذاریم به خاطر حماقت عده‌ای، سارای نازنین ما بیش از این از حقوق طبیعی خود محروم شود. روی زیبا و شاد زندگی را نشانش بدهیم تا روح سمیه بیش از این نگران دلبندش نباشد.
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:59  توسط Hamide  | 

فرزندان زمان

نشسته بودم سرگرم بازی با آلا. هم‌زمان داشتم به وقایع اخیر فکر می‌کردم. یک لحظه تصور کردم ۲۰ سال دیگر را که آلا جوانی ۲۱ ساله است و می‌توان با او در مورد این جور چیزها صحبت کرد. به چهره‌اش نگاه کردم تا تصور کنم چه طور صحبت خواهد کرد و نظرش چه خواهد بود. یک لحظه به خود لرزیدم. نکند نسل او اصلا نفهمند که ما چه می‌گفتیم و چه می‌خواستیم یا نکند که ما را محکوم کنند. از خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیده‌ام که بچه‌ها خیلی بیشتر از این که فرزند پدر و مادرشان باشند، فرزند زمانند و زمان مشخص می‌کند که چه طور فکر کنند و چه عقایدی داشته باشند. نکند که آلا علیرغم شباهت بسیار زیادی که الان با ما دارد، انسان متفاوتی شود، به عقایدمان بخندد، ما را مسخره کند و حوصله‌ی صحبت کردن با ما را نداشته باشد! در این صورت من حتما بهش می‌گویم که چه قدر دوستش داشتم و هر روز برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم و از این که روز به روز شاهد مستقل‌تر شدنش بودم چه قدر ذوق‌زده می‌شدم. یادم آمد به خودمان و نگاهی که به نسل قبلی‌ها و عقایدشان و طرز زندگیشان داریم. نفهمیدم که ویژگی‌ نسلمان است یا ثمره‌ی تربیتمان و یا اشکال از نسل قبلی‌هاست! با مشتی که آلا با تمام توانش به صورتم کوبید و آن قهقهه‌ی پیروزمندانه‌ی منحصر به فردش به خودم آمدم.
داشتن بچه ظرفیت‌هایی می‌خواهد که انگار هنوز در من پیدا نشده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط Hamide  | 

قضیه چیه؟

راستی کسی می‌دونه قضیه‌ی این «ما هستیم»ها که تو در و دیوار شهر پر شده چیه؟!

البته اگر مثل آقای همسر کلا منکر قضیه نیستند و فکر نمی‌کنید که من خیالاتی شدم که همه‌اش «ما هستیم» می‌بینم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:0  توسط Hamide  | 

بهار

بهار آن است که خود ببوید

نه آن که تقویم بگوید

--سلمان هراتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:2  توسط Hamide  | 

قانون جمع آثار

واقعا هیچ مشکلی ندارم اگر کفش‌هایی که تازه خریده‌ام گم یا دزدیده شوند. ولی با هر خراشی که روی آنها می‌افتد کلی مضطرب و پریشان می‌شوم.
هیچ مشکلی ندارم اگر همین امروز با صورت روی زمین بخورم و تمام دندان‌هایم در دهانم خرد شوند! ولی این که هر چند سال یک بار یکی از دندان‌هایم را در اثر پوسیدگی از دست بدهم به شدت مضطربم می‌کند.
هیچ مشکلی ندارم اگر همین فردا در اثر یک تصادف بمیرم. یا حتی اگر مثلا سال دیگه بعد از یک سال بیماری سخت سرانجام بمیرم. ولی تصور این که در سن هفتاد هشتاد سالگی در اثر کهولت سن بمیرم به شدت مضطربم می‌کند.
هنوز نتوانسته‌ام ریشه‌ی این اضطراب‌هایم را کشف کنم. ظاهرا قانون جمع آثار(superposition) در مورد من صدق نمی‌کند. کسی می‌داند اسم این بیماری چیست؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:47  توسط Hamide  |