Metformin
یادم هست 12 ساله که بودم ایدهای در ذهنم شکل گرفته بود مبنی بر این که این وثوقالدوله شاید از اجداد ما باشد.
اول مهر که شد، سراسیمه به سراغ کتاب تاریخ سوم راهنمایی فاطی رفتم و یادم نیست چه قدر طول کشید تا از میان صفحات آن کتاب قطور اسم وثوقالدوله را پیدا کنم. تنها جملهای که در موردش نوشته شده بود این بود: «حسن وثوقی، معروف به وثوقالدوله، یک وطنفروش بود.»
از همان موقع بود که قید پیدا کردن جد و آباد را کلاً زدم و به بیاصل و نسب بودنمان و زندگی زیر خط فقرمان جداً افتخار کردم.
ابتلا به آنفولانزا به معنی این که ویروسی وارد بدن ما شود و چند روزی بدن درد و بیحالی و سرفه و عطسه و آبریزش از چشم و بینی به ارمغان آورد، هر چند بسیار دردناک است و حتی فکر کردن به خاطرهی آخرین باری که به آن مبتلا شدهایم، آه از نهادمان بلند میکند؛ ولی در برابر ابتلای روحی به آنفولانزا از لحاظ اثرات اجتماعی و اضطرابی که وسواسگونه به جان برخی از ما افتاده است و حتی احساسات و روابطمان را تحت تأثیر قرار داده است، چندان هم خطرناک و بد نیست. اضطرابی که به نظر من چنان سیستم ایمنی بدن را ضعیف میکند که آن را در برابر ورود هر نوع ویروسی خلع سلاح مینماید.
من خودم به خاطر ویژگیهای شخصیتیام تقریبا هیچگاه از روبوسی و پروتکلهایی که در ملاقاتهای اقوام و آشنایان انجام میگیرد استقبال نمیکنم. پروتکلهایی که بیش از آن که جنبهی صمیمیت آن مطرح باشد، شکل رسمی و تشریفاتی گرفته است و در بسیاری موارد تقریبا هیچ جنبه محبت و صمیمیتی در آن مدنظر نیست! گاهگاهی هم که به مدد تبخالی که به گوشهی لبم نشسته و یا دستمالی که در دست دارم شرعا و قانونا از انجام این تشریفات معاف هستم، روزهای خوشی برایم محسوب میشوند!
اینها را گفتم که بگویم با وجود این ویژگی مزخرفی که دارم ولی این روزها با دیدن خیل افرادی که به آنفولانزا به لحاظ روحی مبتلا شدهاند دلم میگیرد. وقتی به مهمانی میروم و میزبان بعد از باز کردن در سه قدم به عقب میرود تا مبادا من بیماریای داشته باشم و به سبب فرهنگ پایینم بخواهم با او روبوسی کنم، لبخند بر لبانم میماسد. وقتی مهمانی سرزده به خانهمان میآید و با فهمیدن این که یکی از اعضای خانواده علایم سرماخوردگی دارد، سریعا بچهاش را به آغوش میگیرد تا مبادا دستش به مبلمانی، در و دیواری، جایی بخورد و با آوردن بهانهای نخنما سراسیمه از راهی که آمده است برمیگردد، در همان حالی که از وسواسهای بیاساسشان خندهام میگیرد، در آن لایههای زیرین، دلم هم بدجوری میشکند. هر چند که در ظاهر حق را به آنها میدهم. آخر هر چه باشد من بچه ندارم تا احساسشان را درک کنم!
هرچند بدجنسی آنفولانزای نوع A که امسال رواج پیدا کرده در قدرت سرایت بسیار بیشتر آن است و به همین علت حساسیتها هم بسیار بالا رفته است، ولی به نظر من بر اساس آمار اگر تمام افرادی که با مبتلایان به این بیماری تماس داشتهاند بیمار شده بودند، به صورت نمایی این بیماری گسترش پیدا میکرد و خیلی زودتر از اینها شاهد همهگیری فاجعهباری بودیم. پس طبق نظریهی من در ابتلا به آنفولانزا علاوه بر سرایت، عوامل دیگری نظیر مقاومت بدن و روحیهی فرد نیز موثرند به طوری که میتوانند نقش عامل اول را خیلی کمرنگ کنند.
به همین دلیل است که با شروع زنگ خطرهای همهگیری آنفولانزا، روزانه حداقل سه عدد لیموشیرین، یک عدد شلغم و سه عدد گوجهفرنگی به صورت خام یا پختهشده و سایر میوهها و سبزیجات حاوی آنتیاکسیدانها و ویتامینها را به صورت جدی در سبد غذایی وارد کردهام و عادت بد دست بردن به دهان و چشم را ترک کردهام. به همه نیز این روش را پیشنهاد میکنم و بهجد بر این باور هستم که بیش از ۹۰ درصد آدمهای اطرافمان (حتی آنها که در پیادهرو از کنارشان عبور میکنیم) آن قدر سطح آگاهی بالایی دارند که در صورت ابتلا، حداکثر توجه خود را در رعایت بهداشت به خرج بدهند. پس اگر مهمان بیماری که ناآگاه یا حتی بیفرهنگ است، برایمان آمد و آغوشش را برایم باز کرد، اگر از سلامت خودم اطمینان داشتم او را در آغوش میگیرم و در فرصتی که مطمئن هستم او متوجه نمیشود دست و صورتم را میشویم. در این صورت حتی اگر از مبتلایان به آنفولانزای نوع A و یا حتی از قربانیان آن باشم باز خیالم راحت است که حداقل اخلاق را، طبق تعریف خودم، زیر پا نگذاشتهام و از آنفولانزای روحی مصون هستم.
وقتی در حالی که دارم قند توی دهانم میگذارم به آلا که سراغ قندون رفته، نهیب میزنم که «قند اَخّه!»
به صورت اتفاقی یک سر به سایت خبری(!) رجانیوز زدم که با دیدن نظرسنجی زیر کفم برید!
حالا گیرم حرف آقای همسر را قبول کنیم که بالاخره هر نظری داشته باشی توی حداقل یکی از گزینهها صدق میکنه، ولی آخه من موندم از نتیجهی یک چنین نظرسنجیای چی رو میخوان بفهمن! تازه به غیر از این، کسی که نظرش اینه که گزینه «میتونه بهتر باشه» درسته نظرش در مورد گزینهی «جای کار داره» چیه؟! یا این که ... هیچی بابا دارم وقتمو تلف میکنم سر چی(!!؟؟) برم یه کوکو سیبزمینی درست کنم که شام نداریم.
نشسته بودم سرگرم بازی با آلا. همزمان داشتم به وقایع اخیر فکر میکردم. یک لحظه تصور کردم ۲۰ سال دیگر را که آلا جوانی ۲۱ ساله است و میتوان با او در مورد این جور چیزها صحبت کرد. به چهرهاش نگاه کردم تا تصور کنم چه طور صحبت خواهد کرد و نظرش چه خواهد بود. یک لحظه به خود لرزیدم. نکند نسل او اصلا نفهمند که ما چه میگفتیم و چه میخواستیم یا نکند که ما را محکوم کنند. از خیلی وقت پیش به این نتیجه رسیدهام که بچهها خیلی بیشتر از این که فرزند پدر و مادرشان باشند، فرزند زمانند و زمان مشخص میکند که چه طور فکر کنند و چه عقایدی داشته باشند. نکند که آلا علیرغم شباهت بسیار زیادی که الان با ما دارد، انسان متفاوتی شود، به عقایدمان بخندد، ما را مسخره کند و حوصلهی صحبت کردن با ما را نداشته باشد! در این صورت من حتما بهش میگویم که چه قدر دوستش داشتم و هر روز برای دیدنش لحظه شماری میکردم و از این که روز به روز شاهد مستقلتر شدنش بودم چه قدر ذوقزده میشدم. یادم آمد به خودمان و نگاهی که به نسل قبلیها و عقایدشان و طرز زندگیشان داریم. نفهمیدم که ویژگی نسلمان است یا ثمرهی تربیتمان و یا اشکال از نسل قبلیهاست! با مشتی که آلا با تمام توانش به صورتم کوبید و آن قهقههی پیروزمندانهی منحصر به فردش به خودم آمدم.
داشتن بچه ظرفیتهایی میخواهد که انگار هنوز در من پیدا نشده است.
راستی کسی میدونه قضیهی این «ما هستیم»ها که تو در و دیوار شهر پر شده چیه؟!
البته اگر مثل آقای همسر کلا منکر قضیه نیستند و فکر نمیکنید که من خیالاتی شدم که همهاش «ما هستیم» میبینم!
بهار آن است که خود ببوید
نه آن که تقویم بگوید
--سلمان هراتی